

من آمدم پیش تو باشم
چمدانم توی دستم مانده...
و تو سیگارت تمام نشده، روی کانال صفر تلویزیون خوابیده ای...
قندیل می بندم!
...
بخند!
به بی برگی این باغ پر کلاغ...
پر کلاغی موهای دختر عابر که چشم از رود پر تلاطم جاری بر نمی گیرد
در باد آنچنان تاب می خورد که به صورت سردت شلّاق می زند...
می خندی
آنقدر مدام که فکر کنی تابی کودکی را بالا و پایین ببرد و از حرکت نایستد...!
...
دردی که ...
از سرم عکس...
گرفته بود دامان ِچین چینِ زن...
باقیِ پولتان یک بسته مسکّن و ...
با دو لیوانِ آب...
پاشیده می شوم کفِ آسفالت سردِ...
لهجه ی گرم نوزاد گل فروشِ سرِ چهار راه...
خاک روی ِ چشمِ زنِ روی روسری...
تکان تکانِ آخرِ دست های...
دنده معکوس...
3
2
1
چراغ همیشه قرمزه...!؟
...من از هجمه ی آرام تنت و از رسوخ شاخه شاخه ات در لطافت یک خاطره گریخته ام به گریستن...
باید این همه پر هیاهو و آرام خشک نمیشدی در اشک هایم
باید برای خدا نامه بنویسم
باید آب شوم
باید هوا شوم
باید دود شوم
باید گر بگیرم
باید خشک شوم وقتی بار دیگر چشمهایت را باز میکنی به قعر داغ پریشانی روحم...
باید بروم ....
باید یکی باشد که مرا پُست کند
باید ورق ورق شوم و هوای سربه هوای تو پخشم کند تا برسم...
باید بروم
باید برای خدا...
شاید این بار مرا پُست کنند به آدرسی که نمیدانم...
باید به خدا بگویم که مرا برگشت زدی...
باید برای خدا بنویسم خشک شدم
باید برای خدا بنویسم توی خورجینش دارم می پوسم
باید بدانم چرا مرا فرستاده اند
کی؟
کِی؟
کجا؟
باید بدانم چرا برگشت خورده ام
باید یکی باشد که مرا پُست کند...
تویی که این نبشته می خوانی
با آب دهانت تمبر را بچسبان
و تف کن به روی کلمات...
تویی که این نبشته می خوانی
بادباکت را بیاور ...
باید یکی باشد که مرا پُست کند...!
...می خندم به همه ی خاک ها
به همه ی آب ها
به همه ی آتش ها
به همه ی بادها
که به تمامی، چهارستونم...
نه به این چهار...
به دایره ی یک نام بند است!
بخوان پرنده ی کوکی بی نام...!
بگذار تمام زمان ها قلب شوند در سکه ی چشم هایت
و همه جا ساعت ٢...
قلبم از دهانم بیرون بزند
کو کو... کو کو...
٢
...
اشک...
چند تا کلمه ی دم دستی با مفهوم دوست داشتن
چند ورق کاهی، نامه ی نوشته ی گلوله شده...
سطل زباله پر شده عزیزم!
ته سیگار!
نه، نه، این یکی نه، خیلی وقته ترکم کرده...
شوهرم میگه بچه که بوده قوطی خالی به دم گربه می بسته و با حرکتش تکون تکون صدا می اومده
خنده
قاب عکس خالیه ...
١ ....٢....٣....
لبخند بزنید
قهوه روی اجاق سر رفت
شوهرم عاشق قهوه ی تلخ...
سیگار!
نه، نه...آدامسی که دیشب جویدی لابلای موهات گیر افتاده
شوهرم می گه...
اون خیلی حرف می زنه
قهوه سر میره...
سکوت
تا اجاقو پاک کنه می نویسم
عکستون هیچ وقت حاضر می شه
توی همین ساعت
ولی کاش قبلش پیژامتونو عوض می کردین
شما خیلی خوش عکسین...
...
هنوز حنجره سرد بود
خون رگم را می زد و من...
گوشه ی یک قوطی کنسرو لوبیا بزرگ می شدم
قد می کشیدم و خون رگم را می زد...
آخرِ این درخت سحر آمیز، تبر بود
که مادرم، مرا بالا آورد و شب شد...
...دریا به خواب مشوّش ماهی سپید...
خندید و گفت: عروس خیال خودت دلبری بس است
دچار عشق و انتظار، دربدری بس است
ماهی عروسِ خیالِ خودش شده بود
ساحل نشینِ بی رمق، بی خیالِ خودش شده بود
رقّاصه های کف آلود، بی قرار شدند
حال بزن به سلامتی، بخند...
ماهی، چقدر وقتی که تو لبخند می زنی
بر حسِّ بی قرارِ دلم، بند می زنی!
تو همان نیستی که بختِ منی؟!
سه تا، چهار تا و باز هم ...
بزن به سلامتی!
شب شد و دریا خروشان و مست رفت
ماهی اسیر خواب های پریشان شد و رفت
حباب بازیِ این و آن شد و رفت..
ساحل برای همین دلش گرفت
ماهی عروس کابوس های بیکران شد و رفت...!
...
چراغ حادثه روشن بود
و بشر مدام بود به پک سیگار و سرکشیدن یک فنجان چای...
و برای آینه ها خودش را تعریف می کرد
و تاس می انداخت.
ضلع جنوبی روی شش
بشر تاس می انداخت و ضلع جنوبی هی روی شش!
هنوز شروع نشده بود
کودکی غبار گرفته ی آینه سرفه می کرد
و بشر ابتدای سیب بود و تکرار...
ضلع جنوبی انسان روی شش
و چراغ حادثه روشن بود...!
...